امشب به هيچ وجه دلم باز نميشود
گويا خاطرم از ياد کسي رفته ......
تمام شب حيران تو بودم :
چشمانت پرسوز و انديشه ي خواب به سرت نبود
وَه چه عارفانه در آن هنگام نجوا ميکردم با تو :
- چرا شب زنده داري ؟؟
در حاليکه رو به قبله خدا خدا خدا ميکردي گفتي :
- شايد به يُمن مناجات از بند ِتو، دل خود آزاد کنم
به وقت سپيده پرسيدم : حاجتت روا شد ؟؟؟
به آهي گفتي :
تمام ِشب ، دل به درياي دعا زدم تا حاجتم نوميدانه معجزه شود
ليک پروردگارم الهام کرد به من :
تو ، رهايم نميکني
من بودم ویک درخت
یک نیمکت ، یک روح خسته
چند برگ زرد ،
یک قلب شکسته
و سنگینی یک نگاه عاشقانه .......
آن غریبه چه در ذهنش بود ؟؟؟؟
انگار او هم نقاب زده
صورتکی معصومانه
احتمالاً میخواست تلافی کند
زخمهایی که کسان دیگر نهادند ، بر دلش یادگاری
شاید هم واقعاً عاشق بود ،
میخواست تمام دنیایش باشم ،
خالی از فریب و تظاهری
شاید هم می اندیشید به احساسات کودکانه ام ،
عشق را برایم به تصویر کشد
آن وقت به ویرانه هایش بخندد
چون اشک مرا ریخت بخندد
آن غریبه کدامین بود؟؟؟؟
همیشه تردید داشتم ، تردید :
به آن رهگذر دیوانه ای که روی درخت میان ِ
قلب شکسته حک میکند تیر نگاهی
به آن دلباخته ای که معشوق ستمگرش را التماس میکند
با اشک و آهی
وانگاه دست به آسمان : خدایا دوستش داشتم
تو گواهی
به آن مغروریکه ، نظر به یار ِ مطلوب ،
غرور چندین ساله اش را میشکند
مرهم ، پک به سیگار میزند
به آن پسرک که میگوید :
دختر ِ باران ، غصه ات را به من بسپار
خدا رااااا ، بس کن این قصه ی اندوهبار
حال من ماندم و یک اطاق کوچک
روحی غمین ،
یک میز و چند کاغذ مچاله
دل ِ آشفته و قلبی حزین
انگار خواب نما شدم
نه نیمکتی ، نه باغی ، نه درختی
نه آن غریبه.......
امشب سرم سنگین شده ،
میروم کنار پنجره و آرام میگزارمش میان ِ دفتر شعرم
ناگاه صدای فریادی آسایش مرا درهم میکوبد
آ ه ه ه ...
او کیست که بی اجازه نشسته درون من
ودلش هر چه خواست میگوید :
چه شد آن دل تپیدنها
دیگر تورا یک لبخند عاشقانه ، مشتاق نیست
چرا چشم بیگناهی به تو بنگرد ،
گویی : دام فریبی ست
نگاه خاموشت نمی خندد به روی زندگانی
کجا رفت آن عشق سرکش ...........
هِی با توام ای غم پرست :
از چیست این همه آشفتگی و پریشانی .........
...........
وای ، بس است تنهایم بگذار
فرسوده ام ، درمانده ام ،
از هجوم افکار
دست بردار از سرم ، میکوبمش به دیوار !!
...........
کجاست شعرهایم ؟؟؟
..............
به قول شاملو :
روزگار ِ غريبيست نازنين
..............
......
دلم گرفته ، کمي برايم دعا کنيد ........
خدايا : چه گناهي کرده به درگاه تو
بايد تحمل کند اين زندگي ِ مصيبت بار را
روزگار ، چشم ديدن بخت بلندش را نداشت
عجز و ناله ي کي به درگاهت گرفته گريبانش را
او که با بنده هايت سردشمني نداشت
چرا آتش کينه ها زدود ، سراپاي وجودش را
هرگز به دل نداد رسوايي ِ اغيار و همرهان
ليک به دوش کشيد هزار و يک بار ِ بدنامي و رسوايي را
او که اسيران را ميگشود، درهاي بسته ي آزادي
چرا به جرم جوانمردي ، چشيد طعم فلاکت و بدبختي را ؟
خدايا : شکسته تر از آن بو د ، دوباره بشکند
قلبش را ميگويم ، کجا درمان ميکنند اين همه جراحت را ؟
ميگفت : با اين خودخوريها راه به جايي نميبرم
از اين زندگي و پليدي هايش ميرهانم ، پيکرم را
خود را همچو کبوتر ، رها ميکنم سوي آسمان
نهايت ، سبکبال در آغوش ميکشم خدايم را
زمستان بیرحم ، ردپای خود را گذاشت و گذشت .....
و اینک بهار
نوروز .... نورووووز :
پیام آور شادی جمع شکم پرستان
رسول غم و اندوه بی نوایا ن
نوروووز
نوروز :
از رخسار کودک پناه برده در آغوش فقیرانه ی مادر ،
آیا خجالت نمیکشد ؟؟؟؟؟؟
همان بهتر سرای صاحبان ِ زور و زر خودنمایی کند
همان بهتر بساط مهمانی اش را آنجا پهن کند
کودک فقر که شکلات و شیرینی ندارد
رخسار زردش مهیّای روبوسی نییییست
گوشه ی لبهای خشکیده اش پر از تبخال.......
باید فکری کرد
نمیدانم ..... باید کاری کرد
بایدعمو نوروز را به خانه ی همه ی بچه ها بُرد
چه فکری ؟
چه کاری ؟ چگونه ؟
وقتی بغضی در گلو نداری
وقتی سینه ات مأمن رنج نییییست
وقتی خط سرنوشت ،
کمیّت ِ شادیها را جدا جدا نوشت
یکی را بیشتر
هزاران را کمتر
چه نوروزی ؟ چه عیدی ؟ چه بهاری ؟؟؟؟
چه پایان پاییز و زمستانی ؟؟؟؟
...........
سیزده :
ِ گره زنی ِ سبزه ها
دور شدن نحسی هاااااا
من که نمیفهمم
درد ما، ساخته ی دستِ من و تو
چه ربطی به طبیعت بیگناه دارد ؟؟؟؟
...................
ای بهارا :
نوروز خرمی ِ دلهای خالی از نفرت و کینه است
قلب من که سالها آغشته شده به زهر نفرت
نفرت از بی عدالتی
نا برابری
نا مروّتی
نا مردمی .....
..........
.........
نه ه ه ه ه
هرگز تو به دل من راه نخواهی داشت
تند و تند راه میرفتی ،
خسته بودی
خاطرات تلخ ِ روزهای بیقراری ات را با خود تکرار
میکردی
از تکرار تکرارها هم خسته بودی
لحظه ای ایستادی ...
برای اولین بارچشمهای مبهوت ومعصومت
یک نفر را دید
( یعنی من )
او هم خسته بود ......
تنم میسوزد
باران میخواهم
من از ابر باران نمیخواهم
سراسر آتشم
مگر نمیدانید از قبیله ی خورشیدم ؟؟
بر من حرام است اشک سرد
من باران از جگرها میخواهم
......
میخواهم بیشتر بسوزم
بسوزم و بسوزم
تا بسوزانم :
ابرهای مصنوعی
با خفاشها و لاشخورهایی که به رعد شان
پناه میبرند
و
شب بی مهتاب
شاهد چشمک دروغین ِ میان ستاره ها
و زمین
جغرافیای شیطانی
آ ه ه ه ه ه..........
ازین فضای آلوده منزجرم
من این فضای منفور را میسوزانم
از خاکسترم
ملکوتی میسازم:
ستارگانش ،
حضور روشن خدا
ماهتابش ،
تن پوش ِ عاشقان تهیدست
آفتابش سرپناهِ :
طوطی ،
مرغ عشق ،
قناری
من ،
هم قبیله ی خورشید :
داغدار از سردی انسانها
آرزوهای زمینی ام فراموش شده اند
آسمانی خواهم ساخت
از جنس شقایق ،
آبی ،
سیاه ،
فرقی نمیکند ،
مهم ، یکرنگی اش
.......
و اما تو ...
داغدیده :
آسوده به آسمان من ،
پرواز کن
به مرگ ِ لاله ها ،
مسموم نمیشوی
خوش اندامی در جامه ای به رنگ آسمانی، آرام آرام
از شب ِ من گذشت
به خود گفتم :
جایی من او را دیده ام ؟
در خیال نقشی از او بسته ام ؟
آن آشنا نگاهم نکرد
یک لحظه فقط عاشقم کرد
امشب خاکستری تر از هر شبی بود ،
امّا جایی که او بود ،
در سیاهی ِ مطلق ،
آسمان ، عجب رنگین کمان ِ معرکه ای داشت
در این هفت رنگ ِ شب ، او با لبخندی رد شد از کنارم
وه ه ه ه ه ه ه ه !!!!!!! روشن شدم
یک کلمه یا یک نگاه محبت آمیز میتواند انسان را در تمام فصل سختِ
زمستان ، گرم کند
بیایید غرور بیجا را کنار بگذاریم ، به کسانی که دوستشون داریم بگیم،
دلگرم میشن
زبان ِ نگاه ، قدرت عجیبی داره ، با نگاه میتوان در قلب ِ انسانها نفوذ کرد
با نگاه میتوان بر روح و جسم ِ انسانها حاکم شدبا نگاه میتوان جان انسانهارو به آتش کشید
تنها شرط ِ دوست داشتن ، گفتن نیییییست
یک بار هم باید نشان داد
وقتی پوسته ی خودخواهی رو شکستیم میتونیم عاشق بشیم